تبليغاتX
کالو تش‌یاد

نکته: این پست را تا به انتها دنبال کنید تا سورپرایز کالو‌تش‌یاد را دریابید!

7 فروردین 1388

امروز هوا ابری است و دیشب هم که باران سختی باریده. صبح با تاکسی، خودمان را به کالو می‌رسانیم. امروز، یکی از هیجان‌انگیزترین روزهای نمایشگاه است. در حقیقت، شروع هیجانات آن!



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 2:0 توسط سید ‌کمال‌الدین دعائی| |

6 فروردین ۱۳۸۸

دیشبش، میهمان «عوض» و همسرش بودیم و هم‌سخن هادی و مهدی و حمیده.

صبح انگار محمد زودتر به سراغ نمایشگاه رفته بود. حول و حوش ساعت ۹، من هم آماده رفتن شدم. موقع رفتن، جاکفشی دم در خانه عوض، توجهم را جلب کرد. میز تلویزیونی که حالا کفش‌ها سینه‌ی آن جا خوش‌ کرده بودند!

به قول غریب‌زاده، خیلی خوشمزه بود!


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:0 توسط سید ‌کمال‌الدین دعائی| |
5 فروردین 1388

صبح،‌ با تاکسی می‌آییم به کالو. انگار امروز، خیلی خبری از بازدیدکننده نیست. تک‌و‌توکی می‌آیند و می‌روند. حالا فرصت خوبی برای بچه‌هاست تا معلم به وضعیت پیک نوروزی‌شان رسیدگی کند.



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:0 توسط سید ‌کمال‌الدین دعائی| |

فوری*** برای سلامتی سربازمعلم، دعا کنید!

امروز که با محمد تماس گرفتم، متوجه حادثه ناگواری شدم که برایش اتفاق افتاده است. صبح که محمد برای تدریس با موتور به سمت روستا می‌رفته است، 5کیلومتری کالو به علت پنچری تایر موتور دچار سانحه و مجروحیت می‌شود. البته خداروشکر دچار شکستگی نشده و موتورش هم سالم است! احتمالا چند روزی درس بچه‌ها تعطیل است...

برای سلامتی او، همگی دعا کنیم.

***

کم‌کم بازدیدکنندگان نمایشگاه زیاد می‌شوند. حالا دیگر خوشحالم که نمایشگاه شلوغ می‌شود و محمد، وقت سرخاراندن هم ندارد. حالا دیگر دارم توضیحات نمایشگاه را حفظ می‌شوم: «این عکس رو آقای عباس کوثری گرفته، دبیر سرویس عکس روزنامه اعتماد، عکس مربوط به دفتر مدرسه قدیمی هست و ما اسمش را گذاشته‌ایم ناشتا...» این اولین عکس نمایشگاه بود که محمد، همیشه از آنجا شروع می‌کرد.



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:0 توسط سید ‌کمال‌الدین دعائی| |

3 فروردین 88

حوالی‌ ساعت 9 است که محمد با تاکسی درب منزل می‌آید. از خانواده حیدر خداحافظی می‌کنم. راهی می‌شویم. محمد شکلات خریده است و پارچه‌‌نوشته‌هایی برای راهنمایی «به طرف نمایشگاه» همراهش دارد.

وارد روستا می‌شویم. بچه‌ها انگار رفته‌اند که «جومونگ» ببینند. امان از دست جومونگ که جماعتی را مشغول کرده است! با کمک «امید»(برادر حسین)، «هادی»(برادر مهدی و حمیده) و «ابراهیم»(پسرعموی هادی) مشغول نصب عناوین عکس‌ها بر روی پایه‌ها می‌شویم. دیشب که باد و باران بوده، میخ‌های بنر نمایشگاه که بر روی دیوار مدرسه بوده، کنده شده بود. آن‌ها را هم درستش می‌کنیم، با کمک همان سه!



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:0 توسط سید ‌کمال‌الدین دعائی| |