3 فروردین 88 وارد روستا میشویم. بچهها انگار رفتهاند که «جومونگ» ببینند. امان از دست جومونگ که جماعتی را مشغول کرده است! با کمک «امید»(برادر حسین)، «هادی»(برادر مهدی و حمیده) و «ابراهیم»(پسرعموی هادی) مشغول نصب عناوین عکسها بر روی پایهها میشویم. دیشب که باد و باران بوده، میخهای بنر نمایشگاه که بر روی دیوار مدرسه بوده، کنده شده بود. آنها را هم درستش میکنیم، با کمک همان سه! کمکم سروکله بچهها پیدا میشود. حمیده مسئول نمایشگاه است، حسین مدیر اجرائی، مهدی و پریسا هم راهنما! بچهها شکلاتها را درون ظرف میریزند و برای پذیرایی آماده میشوند. یکی از بازدیدکنندگان امروز صبح، آقای دکتر «آورا» عضو هیئت علمی دانشگاه خلیجفارس بوشهر است که با خانواده آمده و انگار خیلی خوشش آمده. مخصوصا از کتاب؛ آنقدر که صد جلد کتاب سفارش میدهد تا برای دانشجویانش ببرد. آقای آورا خودش در یکی از روستاهای نزدیک کالو متولد و بزرگ شده است. او تلاش عبدالمحمد را میستاید و می گوید که همیشه از او و مدرسه برای دانشجوهایش صحبت میکند. ابراهیم، که مدتی است مشغول خدمت سربازی است و سرش را خلوت(!) کرده، پیشنهاد میدهد که کاغذی بنویسیم برای کسانی که مشتاق قایقسواری هستند و کنار نمایشگاه نصب کنیم. برایش مینویسم و شماره موبایلش را هم زیرش. بعضی از بازدیدکنندگان، خیلی حواسشان به فروشیبودن کتاب «قصه کوچکترین مدرسه دنیا» نیست! روی کاغذ کوچکی مینویسم: «قیمت هرجلد کتاب: 3000 تومان» و روی جلد یکی از کتابهای روی میز میچسبانم. حالا بهتر شد! نهار، میهمان حمیده و مهدی بودیم، و پدر خوبشان، «عوض»(عیوض). در این مدت، بیش از همه با خانواده عوض انس گرفتم و بیش از همه هم مزاحم آنها بودم. بعدازظهر، آقای عسگر جلالیان، نماینده مردم کنگان، دیر و جم در مجلس به بازدید نمایشگاه آمد به همراه اسکورتشان که برادرش و مسئول دفترش و یکی دیگر بود. آنطور که بعد شنیدم، ایشان خیلی اصرار دارند که «دکتر» نامیده شوند، در حالیکه علیالظاهر مدرکی برای ارائه به مردم ندارند! حالا تقریبا همه اهالی روستا آمدهاند تا نمایندهشان را ببینند. حاجعباس هم میآید و مورد استقبال نزدیکان آقای دکتر به محمد اصرار می کردند که نامهای بنویسد و از دکتر بخواهد پیگیر کار ماندنش در آموزش و پرورش باشد. اما محمد حاضر نمی شود! می گوید: «لابی من خداست، به این کارها چه کار!؟» بعد از رفتن جلالیان، تا چندروز بعد، ذکر خیر آقای دکتر(!)، نقل صحبت اهالی روستای کالو بود، از حسین گرفته تا حاج عباس! آقای دکتر! مردم، خدمتگزار را خوب تشخیص میدهند. نیازی به ابرام نیست. نیازی به پوشش خبری هم ندارد! اتفاقا نیازی به مدرک دکترا هم ندارد! ... شب را در اتاق مدیر مدرسه گذراندیم!
حوالی ساعت 9 است که محمد با تاکسی درب منزل میآید. از خانواده حیدر خداحافظی میکنم. راهی میشویم. محمد شکلات خریده است و پارچهنوشتههایی برای راهنمایی «به طرف نمایشگاه» همراهش دارد.

بوسهوار(!) جلالیان واقع میشود. جلالیان بعد از دیدن عکسها، دقایقی هم کنار حاجعباس مینشیند و خوش و بش میکند. خندههای ایشان، اصلا حس خوبی به آدم دست نمیدهد. مخصوصا که وقتی از مسائلی مانند «خدمت» و «اعتقاد به خدمتگزاری» صحبت میکند. دکتر(!) همچنین حرفهایی زد که واکنش اطرافیان را در پی داشت. گفت: «بله... خلاصه ما همیشه سعی کردیم در خدمت مردم منطقه باشیم. مثلا جاده روستا را کمک کردیم تا بسازند...» که بلافاصله محمد برگشت و گفت: «البته توجه دارید که روستا به دستور مستقیم دفتر رئیسجمهور ساخته شده است!» بعد شنیدیم که دکتر در مورد لولهکشی آب روستا و دیگر امکانات هم حرفهایی را به خود منتسب کردهاست! همچنین لطف کرد و نامه ابراهیم را برای انتقال مکان خدمت به بوشهر، برایش پاراف کرد، بلکه گشایشی بشود. خلاصه، جلالیان یادداشتی در دفتر نوشت و چند جلدی کتاب خرید و به بچهها هم عیدی داد و چندبار به محمد متذکر شد که: «حتما خبر این بازدید رو در سایت دیرنیوز پوشش بدید!»
نزدیکیهای غروب بود. بیکار بودیم. داشتم عکسها را مرور میکردم که دیدم حسین با علاقه دارد نگاه میکند. بقیه بچهها هم جمع شدند. دوربین را یکییکی دستشان دادم و یادشان دادم که چگونه دوربین را در دست بگیرند و عکس بردارند. حسین، استعداد درخشان مدرسه شهیدرجایی کالو است. این را محمد هم تایید میکند. عکس زیر را حسین گرفت: «ملیسا» یکی از آخرین نوههای حاجعباس!
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت
21:0 توسط سید کمالالدین دعائی| |










