صبح،
با تاکسی میآییم به کالو. انگار امروز، خیلی خبری از بازدیدکننده نیست.
تکوتوکی میآیند و میروند. حالا فرصت خوبی برای بچههاست تا معلم به
وضعیت پیک نوروزیشان رسیدگی کند.
و مثل همیشه، نوبت مهدی است! اینطور که من دیدم و محمد هم تأیید میکرد، تغییر خط کتابهای عبدالمحمد،
مهدی را راهنمایی میکند. پیک نوروزی مهدی، فدای بازیهای رایانهای
میشود، اگر که تلویزیون اجازه دهد! حمیده هم که امسال به راهنمایی
میرود، پیک ندارد و دیالوگهای معلم و مهدی را تماشا میکند. پریسا هم حالا قدری با کامپیوتر ور میرود و سیدی هدیههای آسمانی را مرور میکند. *** از
روز اول، به محمد میگفتم که آقای غریبزاده پس کی میآید! آدم گرم و
زودجوشی است. اگرچه که هیچگونه تحصیلات آکادمیکی درباره فیلمسازی
نگذرانده، لیکن انگار یک استعداد و انگیزه ذاتی برای مستند کردن اتفاقات
دارد. البته تصویربردارش آقای «روشنکار» که فارغالتحصیل فیلمسازی از
دانشگاه کاسل آلمان است، بسیار مسلط است روی کار و صدابردارش که از
دانشجویان روشنکار است. لازم به ذکر است که فیلم «بومرنگ» ساخته
غریبزاده، در جشنواره بیست و شش غریبزاده
و تیمش، اطراف خانه مسیب مشغول تصویرگرفتن از درخت کُُنار بودند. عکسها
مربوط به خانه مسیب است. بعد از بازگشت به نمایشگاه، غریبزاده مصاحبهای
هم از من میگیرد در مورد چگونگی آشنایی با محمد که امیدوارم در فیلم
استفاده نشود! غریبزاده و دوستان، مثل سابق در کلاس مدرسه قدیمی ساکن هستند. *** بعدازظهر،
من و هادی و مهدی، میرویم دریا. امروز هوا قدری سرد است، آب دریا هم که
شور است، بنابراین خیلی نمیشود شنا را طول داد. در کل، خوب بود... محمد، باید در جمعکردن وسایل گروه هم به آنها کمک کند! حقیقتا محمد در این دو سال خوب با اینها
کنار آمده. آنطور که من متوجه شدم، غریبزاده طرح مشخصی برای کارش ندارد،
متأسفانه یا خوشبختانه. اینطور، هرچه پیش آید، تصویرش را میگیرند و
همینطور هم خیلی چیزها را ممکن است از دست بدهند - که بعدا چندتایی را اشاره میکنم. حالا روشنکار، دنبال سگهای روستاست که دم غروبی دارند چرت میزنند دم خانه حسیناینها. غریبزاده، وسوسه عجیبی برای ثبت همه جزئیات روستا دارد. حالا دیگر غروب است...
1388
فارسی دوره ابتدایی به خط تحریری، باعث بدتر شدن خط دانشآموزان شده بود.
کارگردان شهیر بوشهری - که در حال ساخت فیلم مستند مدرسه کالو است - روشن شد.
فجر، برنده جایزه برای بهترین فیلم کوتاه شد.
نزدیکیهای
ظهر، میروم سمت خانه مسیب، صدمتری مدرسه. مسیب، مردی از اهالی روستا
بوده که تا سنین کهنسالی و مرگ، تنهای تنها زندگی کرده و هیچ میراثی از
خود بهجای نگذارده. آدم عجیبی بوده، خانهاش هم آتمسفر عجیبی داشت.
میگردم، دم خانه حاجعباس، شکار دوربین غریبزاده است و مشغول صحبت در مورد
5 فروردین
نمایشگاه و روستا. حمیده و پریسا هم به آنها میپیوندند.
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت
1:0 توسط سید کمالالدین دعائی| |












