تبليغاتX
کالو تش‌یاد - روز ششم نمایشگاه

6 فروردین ۱۳۸۸

دیشبش، میهمان «عوض» و همسرش بودیم و هم‌سخن هادی و مهدی و حمیده.054 - Shoe Shelf.jpg

صبح انگار محمد زودتر به سراغ نمایشگاه رفته بود. حول و حوش ساعت ۹، من هم آماده رفتن شدم. موقع رفتن، جاکفشی دم در خانه عوض، توجهم را جلب کرد. میز تلویزیونی که حالا کفش‌ها سینه‌ی آن جا خوش‌ کرده بودند!

به قول غریب‌زاده، خیلی خوشمزه بود!


***

امروز، انگار خیلی خبری از بازدیدکننده‌ نبود و عوضش فرصت خوبی برای غریب‌زاده و روشن‌کار بود تا گزارشی از نمایشگاه تهیه کنند. مخصوصا که باید با محمد هم مصاحبه می‌کردند.

056 - The Interview.jpg055 - Shooting the docu..jpg

057 - the Director.jpg



یک‌بار هم از محمد خواستند که تنهایی در نمایشگاه قدم بزند و عکس‌ها را تماشا کند.






***059 - Helping with the homeworks.jpg

ظهر، باز میهمان «عوض» بودیم و دوباره شرمنده لطفش. این‌جا اگر میهمان شوید، برایتان کم نمی‌گذارند، بی‌ آنکه منتی بر سرتان بگذارند. بعدازظهر، فرصت خوبی است تا محمد دوباره قدری به مهدی در حل‌کردن پیک نوروزی‌اش کمک کند. شما باورتان نمی‌شود که مهدی، چقدر در بازی با رایانه مهارت دارد. حالا دیگر هادی و مهدی، من را هم دارند معتاد این فیفا ۲۰۰۸ می‌کنند! و عروسک‌های حمیده که انگار یکی‌ دوسالی می‌شود که روی دیوار خشکشان زده...

058 - the Dolls.jpg






***

نزدیک غروب است. هواشناسی، آب‌وهوای مهربانی را برای فردا پیش‌بینی نکرده. خودمان هم که داریم این ابرهای عصبانی را می‌بینیم! محض احتیاط هم که شده، قاب‌های عکس داخل دفتر مدیر مدرسه می‌چینیم. باشد که از گزند باران در امان بمانند!

060 - The Great Brother - Heydar.jpgسرجاده و ماشینی و منزل حیدر. خان داداش، امشب منزل هستند. خاطره مهمان‌نوازی خانواده حیدر شعرانی، خاطره‌ای نیست که به این زودی‌ها از یاد من برود. حالا هر وقت که لیوانی از شربت «ویمتو» -که خانواده‌اش موقع برگشتن، همراهم کرد- می‌نوشم، شیرینی خاطرات لطف حیدر و خانواده‌اش در ذهنم تداعی می‌شود.



...

پ.ن: حتما در روزهای آینده، پست بعدی را بخوانید. روز ششم نمایشگاه، آسمان با همه قطرات خوش‌آبش به بازدید نمایشگاه آمد! و خبر خوش دیگری...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:0 توسط سید ‌کمال‌الدین دعائی| |