7 فروردین 1388 امروز هوا ابری است و دیشب هم که
باران سختی باریده. صبح با تاکسی، خودمان را به کالو میرسانیم. امروز،
یکی از هیجانانگیزترین روزهای نمایشگاه است. در حقیقت، شروع هیجانات آن!
محمد، نگران است... *** ***
محمد
عذرخواهی میکند که نمایشگاه، حال و روز مناسبی ندارد و عکسها روی زمین
دفتر هستند. یکییکی و دوتا دوتا میایستند تا با محمد عکس یادگاری
بگیرند. این خانواده، بسیار مشتاقاند که درباره مدرسه بدانند. بعد از
توضیحات مفصل محمد درباره عکسها و نامههایی که از خارج از کشور آمده و
همچنین فیلمهای مدرسه، با هم به مدرسه قدیمی میرویم. آنجا محمد توضیح
مفصلی در مورد سابقه خودش و مدرسه میگوید و آنها هم که پشت نیمکتهای
قدیمی نشستهاند، گوش میدهند و بعد از تمامشدن نطق محمد، تشویق
جانانهای نثار معلم میکنند! بچهها
کجا هستند!؟ جومونگ! ولی حالا، کمکم سروکله مهدی پیدا میشود. میگویم:
"حاجخانم! این هم کوچکترین دانشآموز کوچکترین مدرسه!" مهدی، انگار
خیلی دوست ندارد که بوسیده شود! خانم، لطفش را به مدرسه، با اهدای عیدی به معلم و بچهها، کامل میکند و خداحافظی میکنند و میروند. ***
غریبزاده
و روشنکار، مشغول دودکردن آخرین سیگار هستند. احساسشان این است که دیگر
ماندنشان، ثمری ندارد. قصد رفتن دارند. خداحافظی میکنند و میروند. یکی
از موهبتهای این سفر، آشنایی با نازنینی مثل غریبزاده و دوستانش بود. *** نهار را یادم نیست میهمان کدام
مهربان روستا بودیم، اما داخل دفتر مدیر خوردیم و محمد از فرط خستگی،
همانجا خوابش برد. عکس را پریسا از معلمش گرفته! *** بعد از ظهر، احساس بهتری داشتیم. با اینکه فضای نمایشگاه داخل کلاس، بسیار کوچک بود، با اینحال آبرومندانه بود. این بارانها که ریخته، انگار اشک کاغذنوشته «3000 تومان» (قیمت هرجلد کتاب) را نیز درآورده است! *** ساعت 5 بعدازظهر است. دریا، عصبانی است. اما موفق شدم که این لبخند را کنار دریا، شکار کنم! یک تکه سنگ و یک قوطی روغن، صورت دلبرم را تکمیل میکند. این لبخند را هدیه میدهم به همه خوانندگان عزیز کالوتشیاد.
به روستا که میرسیم، غافلگیر میشویم. از همین اول صبحی، گروههای مختلفی برای بازدید آمدهاند. پایهها
هنوز میان نمایشگاه بیسر(!) هستند و قابهای عکس، درون دفتر مدیر، روی
زمین! کتابها را هم آوردهایم داخل کلاس و روی نیمکتها چیدهایم و پریسا
و حمیده، دکان را میچرخانند!
ساعت 10 است. آب زیادی روی سقف جمع شده و سقف چادری نمایشگاه، مانع ریختن
آب روی صندلیها و پایهها نمیشود. بچهها، مسئول صیانت از سلامت
نمایشگاه میشوند! پریسا، میدود و از ماتم(حسینیه) سفره میآورد. خودش
آنها را روی صندلیها - که امانتی آموزش و پرورش به نمایشگاه هستند -
میکشد.
در
همین حین و احوال است که خانوادهی نازنینی از میهمانان تهرانی سر
میرسند. تقریبا 15 نفر! شوق آنها برای دیدن نمایشگاه و ابراز
احساساتشان، کاملا حال و هوای نمایشگاه را زیر و رو میکند. واقعا که
انسانیت داشتند. مادربزرگ خانواده که خودش 30 سال فرهنگی بوده، بسیار محمد
را نواخت. حالا، نان غریبزاده در روغن است، زود با روشنکار مشغول
تصویربرداری میشوند. بعد از مدتی، خوراک خوبی برای مصاحبه یافتهاند.
همان خانم میگوید که امروز، یکی از بهترین روزهای عمرش بوده و میگفت که
همه سفر نوروزیشان یکطرف و این دیدار از مدرسه، یکطرف. کتاب میخرند و
دختر کوچکشان که همسن پریسا است، برای بچهها روی تختهسیاه کلاسّ،
نقاشی یادگاری میکشد.
ساعت 11 است، به محمد پیشنهاد میدهم که پایهها را داخل کلاس بیاوریم و
نمایشگاه را بهطور مساوی بین کلاس و دفتر مدیر، تقسیم کنیم. چون از قرار
معلوم، حالا حالاها هوا بارانی است. بچهها، مشغول خالیکردن آب روی سقف
میشوند و هادی و حمیده هم به ما کمک میکنند که تابلوها را داخل کلاس
بچینیم.
اول اینکه، از همه عزیزانی که تا این هفت روز، علیرغم همهی نقایص نگارش
من، همراه من بودند، تشکر میکنم. قطعا ارائه نظرات و پیشنهادات شما،
مایهی غنای این وبلاگ در جهت ماندگاری خاطرات کوچکترین مدرسه دنیاست.
و اما سورپرایز!
از روز اولی که وارد نمایشگاه شدم، هزار بار تأسف خوردم که چرا دوربین
هندیکم را با خودم نیاوردم. امشب، کانال کالوتشیاد بر روی یوتوب افتتاح
میشود. تصاویری که میبینید، حاصل بضاعت کم ما است و یک موبایل!
ببخشید که محمد گاهی میخندد! ضمن اینکه بسیاری از خندههایش را سانسور کردم!
به مرور، فیلمهای دیگری نیز به این کانال اضافه خواهند شد.
مؤخره:
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت
2:0 توسط سید کمالالدین دعائی| |















